خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
راوی خورشید استیری: شبی که عباسعلی به شهادت رسیده بود در حال نماز خواندن بودم که دیدم عباسعلی به خانه آمد و سلام کرد گفتم : علیک السلام ،چیه مادر؟گفت:می خواهم بروم گفتم: کجا؟ گفت: می خواهم اگر خدا قبول کند به جبهه بروم راضی هستی یا نه ؟اول گفتم :نه،ولی بعد گفتم :چرا راضی هستم . بعد خداحافظی کرد و از اتاق بیرون رفت. من هم به دنبالش تا در حیات رفتم . دختر کوچکم گفت: کجا می روی ؟گفتم : می خواهم مقداری آب پشت سرش بریزم چون در حال رفتن است در همین هنگام دخترم مرا صدا زد و متوجه شدم خواب می بینم و در حال نماز خواندنم بعد به دخترم گفتم بگذار هنوز عباسعلی را ببینم من او را هنگامی که به جبهه می رفت دیدم .
ثبت دیدگاه