شناسه: 134595

عشق شهادت

راوی علی محمد زاده: شهید ابراهیمی یکی از روزه به من و یکی از دوستان گفت : « نیروهای عراقی قصد کشتن ما را دارند و ما دیگر بر نمی گردیم » به وی گفتم : هر کس وصیتنامه نوشته شهید می شود و عراقی ها با ما کاری ندارند.. چند روز بعد ، ( بعد از ظهر ) مسئول واحد تسلیحات به من و یکی دیگر از بچه ها قائنی به نام حبیب کوهکی گفت : بلند شوید و مقداری مهمات بین سنگر ها تقسیم نمایید . و همین طور به شهید ابراهیمی و فرد دیگری هم گفت : شما هم بلند شوید و به نیروهای تسلیحات کمک کنید، چرا که تعداد نیروهای تسلیحات کم است و شما جزتقسیم غذا کار دیگری ندارید . من زود تر از سنگر بیرون آمده و یک جعبه کوچک برداشتم و سپس بطرف سنگرها به راه افتادم . در این حال نیروهای عراقی شروع به تیر اندازی کردند و من نیز به هر مشقتی بود ، جعبه مهمات را به یکی از کنگرها رسانده و فورأ برگشته تا بقیة مهمات را حمل نمایم . وقتی که به نزدیکی زاغه مهمات رسیدم ، شهید ابراهیمی را دیدم که روی زمین افتاده است . فورأ خود را به بالای سر شهید رساندم . از برادرانی که آنجا بودند پرسیدم که چه شده است ؟ آنها گفتند : قاسم به طرف زاغه رفت تا از آنجا مهمات بردارد و هنوز چند قدمی بیشتر به طرف سنگرها نرفته بود که خمپاره ای در کنارش افتاد و وی ترکش خورد . ما همینطور مانده بودیم که چکار کنیم ؟ و متوجه شدیم مه قاسم زنده است و نفس می کشد . من فورأ بادگیری را که بر تن داشت و در حال سوختن بود ، از تنش بیرون آوردم و سرش را بلند کرده و روی دست گرفتم . در این هنگام شهید برای آخرین بار آهی از ته دل کشید و سپس به دیار حق شتافت .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه