خواب و رویای شهید
یک روز من و برادر ابراهیمی و آقای آل خانیان و چند نفر دیگر از دوستان در داخل چادر بیکار بودیم. و ساعت حدود 11 بود که از بیکاری در داخل چادر با هم صحبت می کردیم. چند لحظه ای داخل چادر ساکت و آرام شد و برادر ابراهیمی همانطور که نشسته و تکیه بر پتو کرده بود به خواب رفت. بعد از چند دقیقه دوستم او را از خواب بیدار کرد و گفت: بلند شو برویم وضو بگیریم، و برای نماز آماده شویم، که شهید از خواب پرید و گفت: « آه ... » من داشتم خواب می دیدم. چرا مرا بیدار کردی؟ و بعد ادامه داد: « خواب دیدم که به بجنورد رفته ام. وقتی وارد خانه شدم مادرم مرا در آغوش کشید و گفت: فرهاد جان آمدی؟ چرا این قدر دیر آمدی منتظرت بودم. و من کنار مادرم نشستم.» دوستم خواب او را تعبیر کرد و گفت: فرهاد تو شهید می شوی. و پس از مدتی خواب او به واقعیت پیوست و فرهاد در عملیات شهید شد.
ثبت دیدگاه