خاطرات بعد از مجروحيت
راوی حسن قاسمی؛ یک روز که جواد را در شهر دیدم تازه به مرخصی آمده بود بعد از احوالپرسی از او پرسیدم چرا اورکت شما خونی است گفت در جبهه می خواستم جنازه ی یک شهید را به پشت خط انتقال دهم خونی شد. بعد از چند دقیقه صحبت کردن از او خداحافظی کردم و جدا شدیم چند قدمی نرفته بودم که دوباره برگشتم تا او را صدا بزنم دیدم داخل درمانگاهی شد پشت سر او وارد شدم و متوجه شدم که دستش به شدت مجروح شده و ایشان این موضوع را از من که دوستش بودم پنهان کرده بود.
ثبت دیدگاه