شناسه: 135208

اولین اعزام؛

حسین آتشکار:
به یاد دارم زمانی که من از جبهه آمده بودم بعد از چند روز بسیج محل برای اعزام به جبهه نیرو لازم داشت حدود ده نفر نیرو، که پسرم مهدی پیشم آمد و گفت: بابا، نوبت من است که به جبهه بروم و شما استراحت کنید. اگر بگذارید که من به جبهه بروم، پنج نفر نیرو هم با خودم می برم. من گفتم: مهدی، تو هنوز کوچکی می توانی از پشت جبهه کمک کنی. دیدم که ناراحت شد و من با دو دلی قبول کردم و مهدی هم رفت و رفقایش را آورد تا برای اعزام به جبهه ثبت نام کنند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه