شناسه: 135980

محبت و مهربانی

به روایت از عذرا شم آبادی : یک روز من به علی اکبر گفتم: وقتی تو به جبهه می روی برای من با سه تا بچه خیلی سخت می گذرد. او گفت: از روزی که فرزند شهیدی را دیدم که به آسمان نگاه می کرد و به هواپیما می گفت: برو پدرم را بیاور من دلم خیلی برای پدرم تنگ شده است. تصمیم گرفتم که هیچگاه جبهه را ترک نکنم. برای ما زندگی کردن در اینجا حرام است . فرزندان من از فرزند شهید بالاتر نیستند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه