شناسه: 136115

محبت و مهربانی

به روایت از صدیقه عابدزاده : خاطره ای که از محمد مهدی به یاد دارم اینست که : وقتی ایشان می خواست عازم جبهه شود و برای آماده شدن ابتدا به مسجد رفت تا از آنجا روانه جبهه شود . بعد از چند ساعت دیدم که او برگشت ، علت بازگشتنش را پرسیدم ، در جواب من گفت : آمده ام تا آن دو پرنده را که برادرم در قفس گذاشته است آزاد کنم .حالا که من به آرزویم رسیده ام و آزاد شده ام و به جبهه می روم می خواهم که این پرنده ها هم آزاد شوند .سپس آنها را رها کرد و با خیالی آسوده روانه مسجد شد تا به جبهه اعزام شود .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه