شناسه: 136729

خاطرات سياسی

شب بود که آقاى یعقوبى به خانه آمد. گفت: مى‏دانى چه شده؟ گفتم: چه اتفاقى افتاده است؟ ایشان گفت: دیشب به بیمارستان امام رضا)ع( حمله کردند و به قسمت اطفال آسیب رسانده‏اند. گفتم: راست مى‏گویى؟ گفت: بله امروز هم زودتر از سرکار آمدم مى‏آیى تا برویم و خبرى بگیریم؟ با هم به بیمارستان رفتیم. به قسمت اطفال سر زدیم. روى در و دیوار پر از خون بود تا چشم کار مى‏کرد جاى تیر بود که به در و دیوار اصابت کرده بود. به بچه‏هاى کوچک با چکمه لگد زده بودند. صحنه‏هاى دلخراشى بود. همان روز آقاى خامنه‏اى در بیمارستان سخنرانى داشتند. ایشان - خدا نگهدارش باشد- وسط سالن ایستاده بود و عده‏اى هم اطراف ایشان بودند. در یک لحظه صداى غرش تانکها بلند شد، ایشان فرمودند: بنشینید و آرام باشید. اینها هیچ کارى نمى‏توانند بکنند. سخنرانى ایشان تمام شد و ما به سمت خانه آمدیم. یک قسمت از راه آقاى یعقوبى از من فاصله گرفت و جلوتر حرکت کرد. دیدم باز برگشت و همراه با من آمد. گفتم: شما که رفتى چرا برگشتى؟ گفت: ترسیدم شما دیر بیایى. در راه بودیم که یکدفعه بچه‏اى جلوى مرا گرفت و مرتب مى‏گفت: بگو مرگ بر شاه نمى‏دانم چه شد که بلند گفتم مرگ بر شاه همین که این جمله را گفتم، آقاى یعقوبى خندید و گفت: آخر با زبان خودت مرگ بر شاه گفتى. در همین هنگام صداى غرش تانکها بالا گرفت. مردم به خیابان رازى آمده بودند. دور فلکه بیمارستان امام رضا)ع( بودیم که خانمى مى‏گفت: ببینید این مردم را زده‏اند و بعضى را شهید کرده‏اند. آقاى یعقوبى که این صحنه را دید گفت: شما از همین زن کمترى، ببین چه طورى ایستاده و نمى‏ترسد. مردم یکصدا مرگ بر شاه مى‏گفتند و بالاخره درگیرى خاتمه یافت و به خانه آمدیم. آقاى یعقوبى گفت: خانم دیدى مردم ما واقعاً انقلابى هستند، چقدر اسلام را مى‏خواهند. انشاءا... که اسلام پیروز مى‏شود.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه