خاطرات سياسی
شب بود که آقاى یعقوبى به خانه آمد. گفت: مىدانى چه شده؟ گفتم: چه اتفاقى افتاده است؟ ایشان گفت: دیشب به بیمارستان امام رضا)ع( حمله کردند و به قسمت اطفال آسیب رساندهاند. گفتم: راست مىگویى؟ گفت: بله امروز هم زودتر از سرکار آمدم مىآیى تا برویم و خبرى بگیریم؟ با هم به بیمارستان رفتیم. به قسمت اطفال سر زدیم. روى در و دیوار پر از خون بود تا چشم کار مىکرد جاى تیر بود که به در و دیوار اصابت کرده بود. به بچههاى کوچک با چکمه لگد زده بودند. صحنههاى دلخراشى بود. همان روز آقاى خامنهاى در بیمارستان سخنرانى داشتند. ایشان - خدا نگهدارش باشد- وسط سالن ایستاده بود و عدهاى هم اطراف ایشان بودند. در یک لحظه صداى غرش تانکها بلند شد، ایشان فرمودند: بنشینید و آرام باشید. اینها هیچ کارى نمىتوانند بکنند. سخنرانى ایشان تمام شد و ما به سمت خانه آمدیم. یک قسمت از راه آقاى یعقوبى از من فاصله گرفت و جلوتر حرکت کرد. دیدم باز برگشت و همراه با من آمد. گفتم: شما که رفتى چرا برگشتى؟ گفت: ترسیدم شما دیر بیایى. در راه بودیم که یکدفعه بچهاى جلوى مرا گرفت و مرتب مىگفت: بگو مرگ بر شاه نمىدانم چه شد که بلند گفتم مرگ بر شاه همین که این جمله را گفتم، آقاى یعقوبى خندید و گفت: آخر با زبان خودت مرگ بر شاه گفتى. در همین هنگام صداى غرش تانکها بالا گرفت. مردم به خیابان رازى آمده بودند. دور فلکه بیمارستان امام رضا)ع( بودیم که خانمى مىگفت: ببینید این مردم را زدهاند و بعضى را شهید کردهاند. آقاى یعقوبى که این صحنه را دید گفت: شما از همین زن کمترى، ببین چه طورى ایستاده و نمىترسد. مردم یکصدا مرگ بر شاه مىگفتند و بالاخره درگیرى خاتمه یافت و به خانه آمدیم. آقاى یعقوبى گفت: خانم دیدى مردم ما واقعاً انقلابى هستند، چقدر اسلام را مىخواهند. انشاءا... که اسلام پیروز مىشود.
ثبت دیدگاه