شناسه: 136731

خاطرات جنگی

روزهاى آخر که آقاى یعقوبى مى‏دانست عازم سفر است، خاطراتش را نقل مى‏کرد. گفت: کردستان رفته بودیم و آنجا به یک مجلس عروسى پا گذاشتیم. قبلاً در یکى از مجالس عروسى، یکى از بچه‏هاى سپاه را برداشته بودند و جلوى چشمان عروس کشته بودند. اضطراب عجیبى داشتم. از یک طرف مى‏خواستم افرادى را شناسایى کنم و از طرف دیگر باید مواظب بچه‏ها بودم که خداى نخواسته کارى انجام ندهند. دلهره داشتم که نکند ما را دستگیر کنند و بلایى سر ما بیاورند. در همین فکرها بودم که عروس را آوردند. یکى از بچه‏ها از آن طرف مجلس آمد و گفت: آقاى یعقوبى از جانت سیر شدى. همین که این حرف را زد گفتم: نه من را هنوز لازم دارند. از آنجا آمدیم و به سنگر خودمان رفتیم، داخل سنگر نشسته بودیم که آقاى کاوه وارد شد و گفت: چى شده، آقاى یعقوبى، مضطرب به نظر مى‏رسى؟ گفتم: هیچى نزدیک بود قربانى شویم. بین کومه‏هاى کردستان بودم که فلانى آمد و گفت: آقاى یعقوبى از جانت سیر شدى؟ من که دلهره داشتم گفتم: نه هنوز به من نیاز دارند. از آنجا فرار کردم و الان که قلبم مى‏زند از این است که فکر مى‏کنم شاید در تعقیبم باشند و بخواهند من را از بین ببرند. آقاى کاوه گفت: به به، شهادت اینجا، آنجا ندارد. گفتم: نه، نمى‏خواهم جلوى آنها کشته شوم، باید روى خاک خودمان با تیر دشمن به شهادت برسم. نه اینکه در مملکت خودمان به دست مردم خودمان از بین بروم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه