خاطرات جنگی
روزهاى آخر که آقاى یعقوبى مىدانست عازم سفر است، خاطراتش را نقل مىکرد. گفت: کردستان رفته بودیم و آنجا به یک مجلس عروسى پا گذاشتیم. قبلاً در یکى از مجالس عروسى، یکى از بچههاى سپاه را برداشته بودند و جلوى چشمان عروس کشته بودند. اضطراب عجیبى داشتم. از یک طرف مىخواستم افرادى را شناسایى کنم و از طرف دیگر باید مواظب بچهها بودم که خداى نخواسته کارى انجام ندهند. دلهره داشتم که نکند ما را دستگیر کنند و بلایى سر ما بیاورند. در همین فکرها بودم که عروس را آوردند. یکى از بچهها از آن طرف مجلس آمد و گفت: آقاى یعقوبى از جانت سیر شدى. همین که این حرف را زد گفتم: نه من را هنوز لازم دارند. از آنجا آمدیم و به سنگر خودمان رفتیم، داخل سنگر نشسته بودیم که آقاى کاوه وارد شد و گفت: چى شده، آقاى یعقوبى، مضطرب به نظر مىرسى؟ گفتم: هیچى نزدیک بود قربانى شویم. بین کومههاى کردستان بودم که فلانى آمد و گفت: آقاى یعقوبى از جانت سیر شدى؟ من که دلهره داشتم گفتم: نه هنوز به من نیاز دارند. از آنجا فرار کردم و الان که قلبم مىزند از این است که فکر مىکنم شاید در تعقیبم باشند و بخواهند من را از بین ببرند. آقاى کاوه گفت: به به، شهادت اینجا، آنجا ندارد. گفتم: نه، نمىخواهم جلوى آنها کشته شوم، باید روى خاک خودمان با تیر دشمن به شهادت برسم. نه اینکه در مملکت خودمان به دست مردم خودمان از بین بروم.
ثبت دیدگاه