اوقات فراغت
به اتفاق آقاى یعقوبى براى تفریح به کوه رفتیم. راه صعب العبورى در پیش داشتیم که باید از الاغ پیاده مىشدى و پیاده به سمت بالا حرکت مىکردى. برادر کوچکترم که همراه ما بود، گریه مىکرد و هانه مىآورد که خسته شدم. آقاى یعقوبى از همان پائین کوه برادرم را روى پشتش گذاشت. تقریباً 2 ساعت در راه بودیم که توانستیم به بالاى کوه برسیم. در این فاصله برادرم روى پشت ایشان بود و مرتب با مشت بر سر ایشان مىزد، ولى آقاى یعقوبى فقط مىگفت: جان داداش گریه نکن. تا بالاى کوه ایشان خم به ابرو نیاورد و حرفى نزد و اصلاً احساس ناراحتى نمىکرد.
ثبت دیدگاه