شناسه: 136740

اوقات فراغت

به اتفاق آقاى یعقوبى براى تفریح به کوه رفتیم. راه صعب العبورى در پیش داشتیم که باید از الاغ پیاده مى‏شدى و پیاده به سمت بالا حرکت مى‏کردى. برادر کوچکترم که همراه ما بود، گریه مى‏کرد و هانه مى‏آورد که خسته شدم. آقاى یعقوبى از همان پائین کوه برادرم را روى پشتش گذاشت. تقریباً 2 ساعت در راه بودیم که توانستیم به بالاى کوه برسیم. در این فاصله برادرم روى پشت ایشان بود و مرتب با مشت بر سر ایشان مى‏زد، ولى آقاى یعقوبى فقط مى‏گفت: جان داداش گریه نکن. تا بالاى کوه ایشان خم به ابرو نیاورد و حرفى نزد و اصلاً احساس ناراحتى نمى‏کرد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه