خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
خواب دیدم در مسجدى لامپهاى مهتابى زیادى نصب کردهاند و مسجد از نور این لامپها سفید شده است. آقاى یعقوبى را دیدم که در بالاى تختى دراز کشیده است و پتوى سفیدى روى اوست. زنى آمد و به من نگاه کرد و گفت: این زن کیست که با شما اینجا نشسته است. من به سمت تخت رفتم و بالاى صورتش را باز کردم تا چشمم به آقاى یعقوبى افتاد گفتم این که شیخ خودمان است اینجاست و با من صحبت نمىکند. آقاى یعقوبى گفت خیلى وقت است مادرم را ندیدهام، دلم برایش تنگ شده است. همان جا دست من را گرفت و گفت: شما براى چه پیش بچهها نمىروى. گفتم: چرا من مىروم. گفت: نه دروغ مىگویى پیش بچهها نمىروى، شاید از من دلخورى دارى. گفتم: نه جان خودت شما و على برایم مثل هم هستى. در همان عالم خواب با خنده گفتم: نگاه نیستى که ببینى من دلم نمىخواهد بروم. شما بیا من همیشه هستم. همین را گفت و از خواب بیدار شدم.
ثبت دیدگاه