شناسه: 136742

عشق به جهاد

دو، سه سالى را با آقاى یعقوبى به کار بنایى مشغول بودیم. به روستا آمدیم و ایشان گفت: به سپاه رفته‏ام و مى‏خواهم به منطقه بروم. گفتم: داداش شما که مى‏خواهى به منطقه بروى. این 8 7 بچه را مى‏خواهى چه کار کنى، زندگى توى شهر با این بچه‏ها مشکل است. این زندگى خودش یک جبهه است. اگر همین 8 7 تا بچه را سالم تحویل جامعه بدهى، بهتر از این است که به منطقه بروى، ولى ایشان گفت: بچه‏ها خودشان بزرگ مى‏شوند و مى‏توانند زندگى را اداره کنند. من باید به جبهه بروم. حرفهاى ما تأثیرى در روحیه ایشان نگذاشت و به منطقه رفت.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه