خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
خواب دیدم آقاى یعقوبى از منطقه آمده و در خانه نشسته. من که تازه از راه رسیدم گفتم: آخر پسر عمو آمدى مگر من نگفتم به جبهه نرو دیگر بس است ایشان من را مثل یک بچه بلند کرد. روى زانویش گذاشت و بر روى سرم دستى کشید و من را مىبوسید گفت منکه گفتم بروم مقدارى وسایل است تحویل بدهم مىآیم دروغ هم نگفتم و الان آمدهام گفتم دیگر نمىروى؟ گفت نه نمىروم وقتى از خواب بیدار شدم دیدم هیچ چیزى نیست.
ثبت دیدگاه