شناسه: 136747

خواب و روياي ديگران درمورد شهيد

همسرم مقدارى میوه خریده بود و به خانه مادرم آورد. آن روز برادرم مادرم را نیز ناراحت کرده بود. شبش خواب دیدم. در خانه سفره بزرگى انداخته‏ایم و "کله پاچه" داریم و همه اقوام را دعوت کرده‏ایم. پدر هم در جمع ما حضور داشت قبل از اینکه برادرم "سیرآبى" را به پدر تعارف کند، او خودش آن را برداشت. دیدم با برادرم اصلا حرف نمى‏زند. غذا را که میل کردیم این طرف آمدم دیدم پدر مشغول صحبت کردن با مادر است. گفتم: بابا براى چه ناراحت هستى. دیدم یک خیار گندیده از جیبش درآورد و گفت: به شوهرت بگو، بچه‏هاى من به میوه‏هاى او احتیاجى ندارند. گفتم: بابا قاسم که خیارهاى خوبى خریده و آورده بود. ولى شما مى‏گویید احتیاج ندارند. صورتم را برگرداندم دیدم یک سفره رنگین از انواع میوه‏ها است و محسن و محمد مشغول خوردن هستند. من هم کنار آنها نشستم و مشغول خوردن شدم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه