خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
همسرم مقدارى میوه خریده بود و به خانه مادرم آورد. آن روز برادرم مادرم را نیز ناراحت کرده بود. شبش خواب دیدم. در خانه سفره بزرگى انداختهایم و "کله پاچه" داریم و همه اقوام را دعوت کردهایم. پدر هم در جمع ما حضور داشت قبل از اینکه برادرم "سیرآبى" را به پدر تعارف کند، او خودش آن را برداشت. دیدم با برادرم اصلا حرف نمىزند. غذا را که میل کردیم این طرف آمدم دیدم پدر مشغول صحبت کردن با مادر است. گفتم: بابا براى چه ناراحت هستى. دیدم یک خیار گندیده از جیبش درآورد و گفت: به شوهرت بگو، بچههاى من به میوههاى او احتیاجى ندارند. گفتم: بابا قاسم که خیارهاى خوبى خریده و آورده بود. ولى شما مىگویید احتیاج ندارند. صورتم را برگرداندم دیدم یک سفره رنگین از انواع میوهها است و محسن و محمد مشغول خوردن هستند. من هم کنار آنها نشستم و مشغول خوردن شدم.
ثبت دیدگاه