شناسه: 136750

خاطرات بعد از مجروحيت

ساعت تقریبا 1 بعداز نیمه شب بود که زنگ خانه آقاى یعقوبى به صدا درآمد. از خواب بیدار شدیم. همسرش از همه زودتر درب را باز نمود. آقاى یعقوبى با چهره‏اى سیاه، جلوى درب ایستاده بود. مدتى بود که از ایشان خبرى نداشتیم. همین که چشمانمان به چهره ایشان افتاد، خوشحال او را به داخل خانه آوردیم. دور هم نشستیم و چایى خوردیم. قرار گذاشتیم چند روز با هم به اهواز برویم. فرداى آن شب به اتفاق هم به حمام عمومى رفتیم. در حمام ایشان گفت: بیا برادر پشت مرا کمى کیسه بکش که مدتى است حمام نررفته‏ام. همانطور که مشغول شستن پشت برادر بودم دیدم زیر بغلش زخمى است. گفتم: براى چه اینطورى شده؟ گفت: تمام اینها جاى اصابت ترکش است که یادگار مانده اگر خانه رفتیم در این باره حرفى نزن. به خانه آمدیم و فرداى آن روز به بهشت رضا رفتیم. سر قبر شهدا به خصوص شهید کاوه خیلى گریه کرد و افسوس مى‏خورد و گفت: اگر واقعاً فرمانده‏اى هم بود کاوه بود. از بهشت رضا به بهشت ثامن الائمه در حرم آمدیم. به هر عکسى که نگاه مى‏کرد مى‏گفت: خوشا به حالشان سعادت داشتند ولى ما این سعادت نصیبمان نمى‏شود، اگر این توفیق را پیدا نمودم و شهید شدم مرا اینجا دفن نکنید، به بهشت رضا ببرید. به خانه برگشتیم. مرخصى ایشان که تمام شد دوباره عازم منطقه شد. من هم به روستا آمدم. یادم است 12 روز بعد از رفتن ایشان بود که با ما تماس گرفتند و گفتند: آقاى یعقوبى شهید شده‏اند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه