شناسه: 136751

تقيد به مسائل شرعي

روز دومى بود که میهمان آقاى یعقوبى بودم. ساعتهاى 8 7/5 شب بود که ایشان به خانه آمد و گفت: بیا برویم با شما کار دارم. بلند شدیم و با موتور به شهرک شهید رجایى رفتیم وارد کوچه‏اى شدیم و ایشان جلوى منزلى توقف کرد و زنگ خانه را زد. خانمى درب را باز کرد. آقاى یعقوبى گفت: حاج آقا خانه هستند. خانم گفت: بله، بفرمایید داخل. ایشان جلو رفت و من هم پشت سر ایشان داخل رفتم. وارد اتاق که شدیم، روبه رویمان یک روحانى نشسته بود و بعد از احوالپرسى گفت: آقاى یعقوبى چه عجب، این طرفها هم سرى زدید. ایشان گفت: آمده‏ایم و مى‏خواهیم چند دقیقه‏اى مزاحم شما شویم. بنده خدا با روى باز از ما استقبال کرد. آقاى یعقوبى من را نشان داد و گفت: ایشان برادر ناتنى‏ام است، ما از کوچکى با هم در یک خانه بزرگ شدیم و الان پیش ما آمده‏اند و مى‏خواهند مدتى را با ما کار کنند و در خانه ما زندگى کنند. در خانه دختر کوچکى داریم که به ایشان نامحرم است و چون در خانه رفت و آمد دارند، شما لطف کنید و صیغه محرمیت را بخوانید تا هم ایشان محرم شوند و هم ما مراحل قانونى اسلام را طى کرده باشیم. آن روحانى صیغه محرمیت را خواند و سپس به خانه آمدیم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه