توجه به خانواده
دوم راهنمایى بودم و به اصطلاح وقت ازدواج کردنم فرا رسیده بود. همزمان 2 خواستگار برایم آمده بود. یکى روحانى بود و دیگر پسر عمهام. پدرم گفت: کدام یکى را مىخواهى و دوست دارى با او زندگى کنى؟ گفتم: اگر از لحاظ آخرت خواسته باشى روحانى را مىخواهم و اگر از لحاظ دنیا خواسته باشى پسر عمه را. گفت: مسئله دنیا و آخرت نیست مسئله این است که کسى دلش به حال تو بسوزد، دوستت داشته باشد و به فکر تو باشد. گفتم: هر 2 نفر من را دوست دارند. ایشان گفت: نه، عشق واقعى چیز دیگرى است. البته من بیشتر تمایل داشتم با روحانى ازدواج کنم. اما پدرم تاکید کرد و گفت: اگر صلاح مىدانى پسر عمه ات را براى زندگى انتخاب کن. من هم 2 رکعت نماز حاجت خواندم و گفتم: خدایا همه چیز را به تو مىسپارم، خودت قسمت مرا تعیین کن. سرانجام با پسر عمهام ازدواج نمودم. پدرم شور و شوق فراوانى در وجودش نمایان بود. 3 حلقه فیلم گرفت و گفت: دخترم با هر کسى که دوست دارى عکس بگیر.
ثبت دیدگاه