خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
زمان عروسى دخترم فرارسیده بود. پسر عمویم که طلبه بود از دخترم خاستگارى کرد اما من با اینکه ایشان پسر عمویم بود قبول نکردم و آنهاآن روز رفتند. شبش خواب دیدم آقاى یعقوبى با دست بسته آمده و دستش به گردنش است.در زدند و من در را باز کردم دیدم پسر عمدیش اینطرف ایشان و برادرش طرف دیگر اوایستادهاند و سه نفرى لباس فرم به تن دارند.آقاى یعقوبى سعى کرد خودش را از من مخفى کندتااو را نبینم. گفتم: شما هم هستید.دیدم خندید و جلو آمد و گفتم: خدا مرگم چرا دستت بسته است. گفت: بالاخره وقتى نتوانى کارى بکنى باید دستت بسته باشد. خیلى به روحانیت علاقهمند بود.صبح که بیدار شدم با خودم گفتم که ایشان علاقهمند بود که دخترمان را به روحانى بدهیم.
ثبت دیدگاه