شناسه: 136775

خواب و روياي ديگران درمورد شهيد

زمان عروسى دخترم فرارسیده بود. پسر عمویم که طلبه بود از دخترم خاستگارى کرد اما من با اینکه ایشان پسر عمویم بود قبول نکردم و آنهاآن روز رفتند. شبش خواب دیدم آقاى یعقوبى با دست بسته آمده و دستش به گردنش است.در زدند و من در را باز کردم دیدم پسر عمدیش اینطرف ایشان و برادرش طرف دیگر اوایستاده‏اند و سه نفرى لباس فرم به تن دارند.آقاى یعقوبى سعى کرد خودش را از من مخفى کندتااو را نبینم. گفتم: شما هم هستید.دیدم خندید و جلو آمد و گفتم: خدا مرگم چرا دستت بسته است. گفت: بالاخره وقتى نتوانى کارى بکنى باید دستت بسته باشد. خیلى به روحانیت علاقه‏مند بود.صبح که بیدار شدم با خودم گفتم که ایشان علاقه‏مند بود که دخترمان را به روحانى بدهیم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه