شناسه: 136778

خاطرات سياسي

زمان طاغوت بود آقاى یعقوبى هر روز به مسجد بناها شهدا مى‏رفت و وقتى بر مى‏گشت همراهش کاغذهاى کوچکى بود. آنها را شب مطالعه مى‏کرد. من که سواد چندانى نداشتم پرسیدم اینها چیه که مى‏خوانى؟ گفت چیزى نیست. آن زمان نوارهاى امام را مى‏آورد و گوشى را به گوشش مى‏زد و غرق در آن مى‏شد.من که نمى‏توانستم طاقت بیاورم گفتم: اینها چیست که هر روز گوش مى‏کنى؟ ایشان گفت :یک امامى داریم که به پاریس تبعیدش کرده‏اند و... زمانى بود که رادیو تلویزیون کسانى را که به عنوا ن انقلابى تظاهرات مى‏کردند آنهارا به عنوان کمونیست معرفى مى‏کرد مثلا مى‏گفت کمونیستهاى امروز در قم راهپیمایى کردند یا امروز به خیابانهاى تهران ریختند. آقاى یعقوبى که این صحنه‏ها را مى‏دید مى‏گفت: خدایا اینها ما را کمونیست به حساب مى‏آورند. گفتم مگر چه خبر است اینها چه مى‏گویند؟گفت: اینها با امام این کارها را کرده‏اند با فرزندش این کار را کرده‏اند این اطلاعیه‏ها که از رادیو پخش مى‏شود اینطورى است... قرار بود در مشهد راهپیمایى انجام شود. آقاى یعقوبى گفت:به حساب آنهاکمونیستها مى‏خواهند در مشهد راهپیمایى کنند مى‏آیى تا برویم؟ گفتم:من از خدا مى‏خواهم برویم تا ببینیم چه خبر است.به خیابان تهران رفتیم دیدیم عده‏اى از طرف حرم با پرچمهاى سفید و عده‏اى با پرچمهاى خونرنگ مى‏آیند.گفتم اینها که از خودمان هستند. ایشان گفت بله اینها از خودمان هستند ولى مى‏گویند اینها کمونیست هستند.گفتم:اینها که کمونیست نیستند.آقاى یعقوبى گفت:حلا فهمیدى که چه برداشتى از اینها داشتى.آن روز بعد از راهپیمایى به خانه آمدیم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه