خاطرات سياسي
زمان طاغوت بود آقاى یعقوبى هر روز به مسجد بناها شهدا مىرفت و وقتى بر مىگشت همراهش کاغذهاى کوچکى بود. آنها را شب مطالعه مىکرد. من که سواد چندانى نداشتم پرسیدم اینها چیه که مىخوانى؟ گفت چیزى نیست. آن زمان نوارهاى امام را مىآورد و گوشى را به گوشش مىزد و غرق در آن مىشد.من که نمىتوانستم طاقت بیاورم گفتم: اینها چیست که هر روز گوش مىکنى؟ ایشان گفت :یک امامى داریم که به پاریس تبعیدش کردهاند و... زمانى بود که رادیو تلویزیون کسانى را که به عنوا ن انقلابى تظاهرات مىکردند آنهارا به عنوان کمونیست معرفى مىکرد مثلا مىگفت کمونیستهاى امروز در قم راهپیمایى کردند یا امروز به خیابانهاى تهران ریختند. آقاى یعقوبى که این صحنهها را مىدید مىگفت: خدایا اینها ما را کمونیست به حساب مىآورند. گفتم مگر چه خبر است اینها چه مىگویند؟گفت: اینها با امام این کارها را کردهاند با فرزندش این کار را کردهاند این اطلاعیهها که از رادیو پخش مىشود اینطورى است... قرار بود در مشهد راهپیمایى انجام شود. آقاى یعقوبى گفت:به حساب آنهاکمونیستها مىخواهند در مشهد راهپیمایى کنند مىآیى تا برویم؟ گفتم:من از خدا مىخواهم برویم تا ببینیم چه خبر است.به خیابان تهران رفتیم دیدیم عدهاى از طرف حرم با پرچمهاى سفید و عدهاى با پرچمهاى خونرنگ مىآیند.گفتم اینها که از خودمان هستند. ایشان گفت بله اینها از خودمان هستند ولى مىگویند اینها کمونیست هستند.گفتم:اینها که کمونیست نیستند.آقاى یعقوبى گفت:حلا فهمیدى که چه برداشتى از اینها داشتى.آن روز بعد از راهپیمایى به خانه آمدیم.
ثبت دیدگاه