اطاعت از فرماندهي
راوی عباس تیموری : یادم است وقتی مانور گردانی زدن ماسک بود ماسک زدنش خیلی سخت بود وقتی ده دقیقه یک ربع ماسک می زدی کم کم صورتت شروع می کرد به ورم کردن تنفس برایت مشکل می شد وقتی بندهایش را محکم می کشیدی رد بندها واقعاً پوست را برمی گرداند این باید بندهایش بازمی بود یا اگر فرصت می شد بالاخره باز می کردیم یک جوری زیر آبی می زدیم نزدیک دو ساعت قرار بود که ماسک روی صورت ما باشد همه به اتفاق ماسک ها را یا بندهایش را شل می کردیم یا تو فرصت هایی در می آوردیم و یک هوایی و بالاخره کله ها را تازه می کردیم دوباره باز الکی می بستیم یادم می آید وقتی موسی الرضا توی مقر آمد . موسی الرضا صورتش مثل لبو سرخ شده بود از بس قرمز شده بود چهره اش واقعاً وحشتناک شده بود ماسکش را در آورد رده های این بندها را آنقدر محکم بسته بود که باید همین طور باشد اگر بخواهیم گاز داخل نشود همه بچه ها توبیخش کردند ولی ایشان گفتند دستور ندادند که باز کنید احساس نمی کرد که حتی حاضر است که حتی حاضر است این بنده خدا یک مویی لای دستور و خواست فرماندهی برود.
ثبت دیدگاه