شناسه: 136882

توانايي جسمي رزمي

راوی علی رفیعی : من داشتم خانه می ساختم . یک روز کارگر نیامده بود . یک ماشین شن ریخته بودم و داشتم سرند می کردم . کار هم تعطیل بود فقط به جهت وقت گذرانی چون کارگر نیامده بود . یک بار دیدم یکی دسته بیل را از پشت گرفت . برگشتم دیدم موسی الرضا یزدانی است . خیلی وقت ندیدمش خیلی خوشحال شدم با هم روبوسی و احوالپرسی کردیم . خلاصه ایشان آمد و گفت : دارای چه کار می کنی ؟ گفتم دارم سرند می کنم . گفت : تو آبروی هر چه کارگر است را برده ای بده بیل را ببینیم خدا شاهد است بیل را از من گرفت و یک ماشین شن را به یک نفس سرند کرد . بیل را که دست من داد کار تمام شده بود . آدم عجیبی بود .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه