ايثار و فداکاري
راوی علی اکبر صابری : یک روز در سپاه نگهبان بودم درب سپاه روی صندلی نشسته بودم اسلحه روی زانوهایم گذاشته بودم .آقای یزدانی از درب که وارد شد سلام کرد ما حرکت کردیم و جواب سلام ایشان را دادم و احوالپرسی کردم گفت : خسته نباشید گفت : اسلحه ات را بده تا من نگهبانی بدم به جایش تو برو استراحت کن گفتم دست شما درد نکنه شما بروید اگر کاری دارید توی سپاه انجام بدهید - با لباس هم بود - اصرار کردند گفتم نخیر . گفت بلند شو اسلحه را بده به من تا اینجا بنشینیم نگهبانی بدهم چون وارد سپاه شدم که مکان مقدسی است ثوابی برده باشم .اسلحه را از من گرفت و روی صندلی نگهبانی نشست ما رفتم جای پاسبخش گفتم آقای یزدانی آمد اسلحه را از ما گرفت و گفت بابا هر موقع که میرسد هر کسی نگهبان باشه اسلحه اش را می گیرد و نگهبانی می دهد .
ثبت دیدگاه