شناسه: 137310

خبر شهادت

راوی خیر النساء جلینی: یک روز در حال پختن نان بودم که یکی از همسایه ها به خانة ما آمد ، بعد از احوالپرسی ناراحتی در چهره او دیدم ، پرسیدم : مریض شده ای ؟ دارو برایت بیاورم؟ گفت : نه خبر بدی شنیده ام ، گفتم چه شده؟ گفت : نوه ام که در جبهه بود شهید شده است و گفت : امروز دو کامیون شهید آورده اند؛ من گفتم : اینکه چیز عجیبی نیست ،خوب جنگ است و قاعدتا شهیدان هم زیاد هستند ، او گفت : بله امروز بچة من را آورده اند و فردا پسر شما را می آورند و پس فردا بچة کس دیگری را.آنها به خاطر اسلام می روند تا این را شنیدم اشک امانم نداد و شروع کردم به گریه کردم ، زن همسایه گفت : من مثال آوردم و منظورم این نبود که او شهید شده است ، ولی من می دانستم که خدا بر سر زبان او انداخته تا خبر شهادت پسرم را او به من بگوید.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه