امدادهاي غيبي
-یادم می آید یک بار ایشان از جبهه آمده بودند و از اتفاقاتی که در جبهه رخ داده برای ما صحبت می کردند او می گفت : یکروز به اتفاق بچه ها داخل چادر نشسته بودیم و مشغول خواندن دعا بودیم ، دیدم دو تا کبوتر آمدند و داخل چادر نشستند ، توجه همه به سوی این دوتا کبوتر جلب شده بود . بچه ها همگی به دنبال آن دو کبوتر رفتند ناگهان خمپاره ای توی چادر خورد . بچه ها عجیب گریه می کردند ، انگار همه چیز اتفاقی بوده است .
ثبت دیدگاه