شناسه: 137470

پيش بيني شهادت

یکروز من با ماشین در حال حرکت بودم که سید جعفر را دیدم و نگه داشتم تا با او احوالپرسی کنم او گفت : انشا الله آماده می شویم برای عملیات . سید جعفر گفت : اگر بچه ها را دیدی از طرف من حلالیت طلب کن . گفتم : شوخی نکن . گفت : به هر حال راه رفتنی را باید رفت لطفاً بروید و به تمام بچه ها بگوئید اگر من با آنها بد صحبت کردم ، اگر غیبتشان را کردم یا با آنها تندی کردم بگو که حتماً مرا حلال کنند . من بعد از عملیات کربلای 5 به مشهد آمدم ، پدر سید جعفر را دیدم ایشان کنار ایستگاه اتوبوس ایستاده بود در آنجا یک تیر چراغ برقی بود که من و سید جعفر همیشه آنجا می نشستیم و ساعتها صحبت می کردیم ، او مرا نصیحت می کرد گر چه نصایح او کار ساز نبود اما گوش نکردن ما هم باعث شد تا عقب بمانیم . پدر شهید گفت : از سید جعفر چه خبر ؟ من چیزی برای گفتن نداشتم حتی نمی دانستم که ایشان شهید شده یا زنده است ، ولی مطمئن بودم که شهید شده است بعد آمدم به بچه های پایگاه گفتم : آماده باشید که سید جعفر را همین روزها می آورند . بچه ها گفتند : خبری نیست هیچ کس چیزی نگفته . گفتم : به هر حال به من الهام شده است که او شهید شده و از هیچ منبع خاصی نشنیده بودم که ایشان شهید شده ولی به هر حال من مطمئن بودم که سید جعفر شهید شده است .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه