حالات معنوي قبل از شهادت
راوی غلامرضا کاظمی: هنوز سه هفته به عملیات مانده بود و ما آموزش های لازم و کافی دیده بانی را گذرانده بودیم من چون مسئولیت چادر ( شهردار ) را به عهده داشتم ظرف ها را برای شستن کنار تانکر گذاشته و مشغول شستن بودم که یک دفعه صدای یک بسیجی خاک آلود از عقب یک تویوتا مرا متوجه خود کرد . نگاه کردم چشمم به حسن افتاد که به سختی شناخته می شد . با اینکه حسن مدتی برای امتحانات به پشت جبهه رفته بود به سرعت خودش را برای شرکت در عملیات رسانده بود و علی رغم اینکه آموزش دیده بانی ندیده بود فرمانده او را برای این کار انتخاب کرد و برایش یک دوره آموزشی فشرده گذاشت و او هم با اشتیاق آنها را آموخت . اما در این عملیات بود که حسن کلّاًً تغییر کرده بود و به من گفت : این بار رفتنی هستم . دلم چیزهایی به من می گوید و این دفعه برخلاف دفعه های قبلی دوس ندارم زنده بمانم . احساس عجیبی دارم آخر اکثر دوستانم پرواز کرده اند . نمازهای حسن ، نمازهای دیگری شده بود . بالاخره در همان شب به فیض عظیم شهادت نائل آمد .
ثبت دیدگاه