ناظر و شاهد بودن شهيد برامور
راوی زهرا قربانی: یک شب خیلی دل تنگ سیدحسن شده بودم و می خواستم او را ببینم. با خود گفتم : خدایا اگر واقعیت دارد که شهیدان زنده اند می خواهم امشب پسرم را ببینم . بعد از کلی راز و نیاز و گریه خوابم برد . در عالم خواب مشاهده کردم در حیاط خانه باز شد وسیدحسن وارد خانه شد و تا مرا دید دست هایش را باز کرد و مرا در آغوش گرفت و گفت: مادر دیدم دل تنگی آمدم تا شما را ببینم. سرش را روی شانه ام گذاشت و من هم او را در آغوش گرفته و گریه می کردم. گفت: مادر اجازه گرفته ام که بیایم و شما را ببینم و اکنون باید برگردم. با صدای باز شدن در حیاط که سیدحسن از آن بیرون رفت از خواب بیدار شدم.
ثبت دیدگاه