شناسه: 138191

خواب و روياي شهيد

راوی صدیقه واحدی: آخرین باری که برادرم علیرضا می خواست به جبهه برود، صبح آنروز که از خواب بیدار شد کمی آشفته به نظر می رسید من در کنار مادرم نشسته بودم و مشغول چای خوردن بودم که ایشان هم آمد و کنار ما نشست ، من پرسیدم : علی جان چی شده چرا رنگت پریده، گفت : دیشب خوابی دیدم فکر کنم امروز و فرداست که به آرزویم دست یابم، آن زمان چون من کوچک بودم زیاد از حرفهایش چیزی متوجه نشدم، بعد مادرم پرسید: این چه حرفی است که می زنی مگر چه خوابی دیده ای گفت: دیشب خواب دیدم که در میان برهوتی، بیابانی هستم و از هر طرف گرگهای گرسنه ای بر من حمله ور می شوند و من به هیچ وجه نتوانستم از خود دفاع کنم همه گرگها به سرو ریم ریخته بودند، مادرم به او گفت : علیرضا دیگر نمی خواهد به جبهه بروی به خاطر مادرت هم شده بس است، علیرضا گفت: مادر شما نباید این حرف را می زدید من اگرترس از مردن داشتم هرگز به جبهه نمی رفتم من تنها آرزویم شهادت است ، پس چه بهتر که به جبهه بروم و به آرزویم برسم این را بدانید من هیچگاه بخاطر این چیزها و خیلی حرفهای دیگر جبهه را ترک نمی کنم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه