شناسه: 138298

معجزات جنگ

پدرم خاطره ای را در مورد دوران شیر خوارگی محمد علی این گونه برایم نقل کرد من به خاطر بیماری که داشتم در بیمارستان بستری بودم. مادرت نیز بیشتر وقتش را در بیمارستان پیش من بود و کمتر میتوانست به خانه بیاید و از شما سر بزند. به همین دلیل یک خانم تقریباً پنج ساله که گاهی اوقات برای کمک مادرت در کارهای خانه به منزل ما می آمد در طی این مدت از شما مواظبت می کرد. یک روز در طول مدتی که مادرت در خانه نبوده محمد علی گرسنه می شود و بی تابی می کند. آن خانم برای اینکه او را ساکت کند و به نحوی گولش بزند. پستان خود را در دهان محمد علی می گذارد. به قدرت خدا از سینه ی آن زن پنجاه ساله که مردی هم نداشته. شیر جاری می شود حد علی می نوشد و ساکت می شود.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه