خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
یک شب خواب دیدم در خیاط منزل در حال صحبت کردن با محمد علی هستم به او گفتم: معلوم هست تو کجایی، مادر خیلی بی تابی میکند؟ ایشان گفت: بگو نگران نباشد، جای من خیلی خوب است که یک دفعه از خواب بیدار شدم. بعد از چند روز دوباره او را در حالی که کتاب قطوری در دست داشت خواب دیدم کمی با هم صحبت کردیم، با عجله داشت می خواست برود به او گفتم: چرا اینقدر زود می خواهی بروی حداقل یکسری به مادر بزن خیلی دلش برایت تنگ شده است؟ گفت: هنوز معلمم اجازه این کار را نداده انشا الله به وقتش به دست بوسی مادر هم می روم. خلاصه من این خوابهایی که دیده بودم برای مادرم و دیگر خواهرانم تعریف کردم. مادرم خیلی ناراحت شد و شروع به اشک ریختن کرد. او از طریق خوابهایی که ما می دیدیم پیامهای خود را به مادرم می رساند.
ثبت دیدگاه