خاطرات بعد از مجروحيت
مادرم خاطره ای را در مورد محمد علی اینگونه نقل کرد: موقعی که محمد علی به دلیل انفجار مین، قسمت راست بدنش به طور کامل مجروح شده بود. او را به بیمارستانی در تهران منتقل کرده بودند. من بلافاصله پس از اینکه مطلع شدم او در بستری است خودم را به تهران رساندم. به بیمارستان که رفتم وقتی وارد اتاق شدم و چشمم به محمد علی افتاد او همچون یک میّت ریگ از رخسارش پریده بود. قسمت راست بدنش را به طور کامل باند پیچی کرده بودند. اما به محض اینکه او من را دید، از روی تخت بلند شد و ایستاد و گفت: مادر جان نگاه کن من حالم خوب است، مشکلی ندارم. دست و پایم سالم است. نگران نباش. در همین حین یک دفعه از حال رفت و روی زمین افتاد. به کمک پرستار او را بلند کردیم و دوی تخت گذاشتیم. به او گفتم: چرا از روی تخت بلند شدی، رنگ از رخسارت پریده است، می گویی نگران نباش. محمد علی گفت: ایستادم تا شما ببینی. حالم خوب است چون به تازگی یکی از برادرهایم فوت کرده بود و مادرم آن موقع روحیه مناسبی نداشت و از ناراحتی قلبی رنج می برد. محمد علی با این کار خود می خواسته مادرم را از نگرانی بیرون آورد.
ثبت دیدگاه