شناسه: 138314

پيش بيني شهادت

شب قبل از اینکه محمد علی می خواست به جبهه برود به منزل ما آمد. بچه خیلی بی تابی می کرد. ایشان او را در آغوش گرفت. من در آشپزخانه مشغول درست کردن غذا بودم، یک دفعه محمد علی در حالی که بچه را بغل کرده بود به داخل آشپزخانه آمد. با ورود او نور خاصی در فضای آشپزخانه پخش شد. صورت او همچون ستاره می درخشید. به محمد علی گفتم: چرا نورانی شده ای؟ گفت: این نور شهادت است. من به زودی به آرزوی خود می رسم. از این حرف او ناراحت شدم و به او گفتم: این حرفها را نزن انشا الله سالم بر می گردی ما تازه میخواهیم دامادت کنیم. خلاصه روز بعد به جبهه رفت. دو هفته بیشتر از رفتنش نگذشته بود که خبر شهادتش را آوردند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه