آخرين وداع با دوستان
صبح بود برای شناسایی به سمت کانالهای پرورش ماهی در منطقه ی شلمچه می رفتم در پرورش ماهی منطقه ای است به نام سه راهی مرگ. واقعیت این است اگر کسی به آنجا می رفت و زنده باز می گشت شهادت را با چشمهای خود می دید محمد را دیدم که کنار سنگر ایستاده بود. من با ماشین تویوتا بودم به من گفت عباس بایست. ایستادم گفت: یک صحبتی با شما دارم، گفتم: بفرمائید. گفت: بیا مردانه با همدیگر عهدی ببندیم. گفتم: چه عهدی محمد علی؟ گفت اگر شما شهید شدی، قول بدهی من را شفاعت کنی و اگر هم من شهید شدم قول می دهم شما را شفاعت کنم. حالا این صحبت را سه، چهار روز مانده به شهادت محمد علی انجام می دادیم. گفتم: برادر این حرفها نیست من اهل شهادت نیستم ولی اگر شما هستید من این پیمان را قبول می کنم. گفت: باشد من هم قبول کردم. از ماشین پیاده شدم دستش را دور گردنم انداخت و همدیگر را در آغوش گرفتیم بعد گفت: قولی را که داده ای فراموش نکنی، گفتم: باشد. خلاصه سوار ماشین شدم ماموریتم دو الی سه ساعت طول کشید. بالاخره کارم را انجام دادم و بازگشتم محمد را دیدم گفتم: آقای نیکنامی دیدید که من برگشتم، حالا دیگر نوبت شماست گفت باشد من به قولی که داده ام وفا می کنم و چند روز بعد محمد شهید شد.
ثبت دیدگاه