شناسه: 138321

امدادهاي غيبي

.خاطره ای از محمد علی دارم در رابطه با عملیات بدر این خاطره را روزهای آخر که می خواست برود برای من تعریف کرد می گفت: قبل از اینکه عملیات را شروع شود خواب دیدم یک جوی خون راه افتاده است به یکی از بچه ها گفتم خدا بخیر بگذراند در این عملیات چقدر شهید بدهیم، عملیات ساعت ها بود که شروع شده بود. صدایش از بلندگو ها به گوش می رسید. خلاصه در محلی به نام سه راهی مرگ بچه ها درگیر شده بودند و زمین گیر. نیروها ی کمکی را طلب می کردند بعد می گفتند: بچه های تخریب بیایند آن جا بود که گفتیم ببین وضعیت چقدر نا به سامان شده که واحدهای درگیر را هم در آورده اند خلاصه به منطقه رفتیم آنجا فردی بود که ما را شناخت شیر مرد های اطلاعات هم آمدند و الان به حساب عراقی ها می رسند. می خواست با این کارش به بچه ها روحیه بدهد حال عجیبی داشتیم. یک قبضه خمپاره به طور ایستاده در گل ها قرار گرفته بود. در ضمن بگویم شب قبل باران آمده بود و راه رفتن را برای بچه ها خیلی مشکل کرده بود. به سختی حرکت می کردی. همراهمان یک قبضه خمپاره نیز داشتیم. ناگهان یک خمپاره در نزدیکی محل ما اصابت کرد وسه نفر از بچه ها شهید و مجروح شدند. سه نفر بیشتر نمانده بودیم. یکی از بچه ها آر پی جی زن بود. بلند که می شد قد گلوله از قد خود این فرد بلند تر بود. با ما حرکت کرد و به جلو آمد. دیدیم یک محلی گودال مانندی است که دارند آتش میریزند. تیر باری بود و عراقی ها با آن شلیک می کردند یک دانه گلوله بر داشتم و با آن شلیک کردم. به کنارش اصابت کرد. گفتم خدا یا می دانی چقدر شهید و مجروح دادیم. خودت یاری کن. گلوله دوم را زدم به سنگر اصابت کرد و آن را متلاشی کرد و در یک آن منفجر شد تعدادی از عراقی ها مجروح شده بودند از سنگر بیرون پریدند و شروع به فرار کردند. ما هم به طرفشان تیر اندازی میکردیم. یکی اشاره کرد. محمد آن قسمت را نگاه کن یک کاه بزرگ سیاه را مشاهده کردیم. جلو تر که رفتیم دیدیم حدود 250نفر عراقی دارند می آیند. گفتم: محمد بیا برگردیم. حریف اینها نمی شویم. گفت: نه تا اینجا آمده ا یم، توکل به خدا کن تا آخرش هستیم. آن جا خیلی خدا را یاد کردم یک لحظه احساس کردم پایم به زمین نمیخورد. وسط زمین و آسمان حرکت میکردم به طرف عراقی ها آ مدیم. یکی از درجه دارهای عراقی جلو آمد و نشت و اسلحه خودش را کناری انداخت. من هم رگبار گرفتم جلوی پای همین درجه دار عراقی او هم به نیروهایش اشاره کرد همه بنشینند. خشاب کلاشم هم تمام شده بود. تنم بادگیر بود. زیر بادگیر خشاب را عوض کردم تا وقتی گلنگدن کشیدم، دو سه تیر هم شلیک کردم که مطمئن شوم کار می کند به بچه ها گفتم: بروید ببینید چند نفر دیگر هستند. ا'سرا را جمع کنید. یک جایی بود دره مانند پشت این تپه عده های را دیدم الله اکبر گویان دستهایشان روی سر دارند می آیند حدود 500 عراقی بودند. مانده بودیم سه نفری با اینها چکار کنیم؟ گفتم بگو الله اکبر و به طرف ایرانیها دویدیم باورشان نمی شد ما اینقدر نیرو بگیریم و اسیر کنیم. به طرف سنگر ایرانیها آمدیم. یک نفر مترجم هم آوردیم تا صحبت های عراقی ها را برایمان ترجمه کند. یکی از برادران ایرانی به درجه دار عراقی که به نظر میرسید مسئو‌‌لیت نیروهای عراقی را بر عهده دارد گفت: آقا ما این همه حمله کردیم چطور شد. همین سه نفر آمدند و شما را اسیر کردند؟ یک نگاهی کرد و گفت کدام سه نفر؟ اینها تعجب کرده بودند. گفت: همینها بودند که حمله کردند. گفتند: نه اینها نبودند. گفتم: پس کی بود؟ گفت: یک سید با ابهتی بود با خشم به ما نگاه کرد، نیروهایی که پشت سرش بودند مانند کوه عظیمی حمایتش می کردند. از ترس اینها سرمان را بالا نیاوردیم. با خشم به نیروهایم گفتم، آن سید و سیاهی پشت سرش مطمئن باشید تکه تکه مان می کنند ـ اسلحه هایتان را بیندازید، اسیر شوید. تا نجات پیدا کنید. تا این را گفت. من دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم، گریه ام گرفت. گفتم: برو بابا خدا خیرت بدهد. ما عمری است که دنبال همان سیدیم که یک لحظه آقایمان را ببینم. اینجاست که می گویند: امام زمان می آید و لشگر خدا را یاری می کند. در ضمن محمد هم گفت، آن لحظه ای که پایم روی زمین و آسمان بود. گفتم خدایا شنیده ام رزمندگان راهت روی بالهای ملائکه راه می روند و من به عینه دیدم خودش گفت می خواستم کف پای خودم را ببوسم که بر بال ملائک قرار گرفته بود.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه