شناسه: 138334

شجاعت و شهامت

تقریباً چند روز قبل از شهادت محمد علی در بیست و دوم بهمن ماه سال 65 در نزدیکی های میدان بیت المقدس راهپیمایی برگزار شد و متأسفانه نارنجکی پرتاب می کنند قرار بود نارنجک در محلی پرتاب شود که مسئولین از آن قسمت عبور می کنند. پرتاب نارنجک باعث بر هم خوردن راهپیمایی می شود. منافقین هم موفق به فرار می شوند. در محلی که نارنجک منفجر می شود، شکافی بین جمعیت ایجاد می شود. عده ای هم شهید و مجروح می شوند. ما جلوتر از محل حادثه بودیم. سریع به عقب برگشتیم، شاید تنها کسی که به وضعیت مجروحین رسیدگی می کرد و آنها را از روی زمین جمع می کرد شهید نیکنامی بود بالاخره چند نفر دیگر هم می آیند و با کمک محمد علی مجروحین را در وسایل نقلیه می گذارند تا به بیمارستان منتقل شوند. بالاخره بعد از حادثه به همراه شهید نیکنامی به طرف منزل به راه افتادیم دستهای نیکنامی هم آغشته به خون بود. در بین مسیر محمد علی دستهایش را در جیب اورکتش کرده بود تا کسی متوجه موضوع نشود. دیدم یک آقایی دارد به سمت ما می آید تا به ما رسید شروع به شایعه پرانی کرد. گفت: خبر دارید چه شده است؟ بیست نفر در انفجار کشته شده اند؟ گفتم: آقا دروغ نگو. چرا شایعه درست می کنی. گفت: نه، من مطمئنم بیست نفر کشته شده اند. در این لحظه شهید نیکنامی دستش را از جیبش بیرون آورد تا آن لحظه دوستانی هم که همراه ما بودند، خبر نداشتند که محمد چه کار کرده است. این آقا هم تا دستهای خونی محمد را دید ساکت شد و رفت. ما تا میدان بسیج در خدمت شهید نیکنامی بودیم. بعد از آن هم ایشان به منزلش رفت. این آخرین باری بود که شهید محمد علی نیکنامی را زیارت کردم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه