شناسه: 138348

عشق به جهاد

شب عملیات محمد علی جزو بچه های تبلیغات بود شب بعد هنگام پاتک عراق محمد علی را در بین بچه های فرهنگی ندیدم. من هم خیلی اصرار نداشتم که با آنها باشد. مدتی بود که در محمد علی یک احساس ناراحتی می دیدم شب عملیات گفتم محمد موضوعی پیش آمده است؟ شاداب نیستی؟ گفت: حقیقت من دوست داشتم یک رزمنده باشم تا به عنوان یک نیروی تبلیغاتی به شما معرفی شوم. گفتم: جبهه آمدن این طوری نیست. اصلاً بحث این که شما در جبهه چه کار می کنید مهم نیست چه رزمنده، چه نیروی تبلیغات، و یا تک تیر انداز همه خدمت می کنند بعد گفتم: چه کاری دوست داری انجام دهی؟ گفت: می خواهم آر پی جی زن باشم. گفتم: باشد برو و با بی سیم به مسئول تدارکات اطلاع دادم گفتم: ایشان نیروی ماست آر پی جی به او تحویل دهند به محمد گفتم: اشکال ندارد برو تدارکات او هم رفت ـ آر پی جی را تحویل گرفت و در عملیات شرکت کرد بعد از پاتک بچه ها خیلی خسته بودند دو روز بود که هیچ استراحتی نداشتند شب دیدم یک بنده خدایی از طرف سنگر تبلیغات گالی آب همراه دارد و به سمت بالا حرکت می کند. شاید هزار تا هزار و پانصد متر تا قلّه راه بود. شب بود من هم حساسیتی نشان ندادم. شب بعد هم دیدم همین عمل دوباره انجام شد چون از طرف سنگر تبلیغات بود کنجکاو شدم. جلو رفتم. محمد علی را شناختم هیچی نگفتم. صبح که شد به شهید نیکنامی گفتم چرا این کار را می کردن؟ شما که آر پی جی تحویل گرفته اید دیگر نیازی نیست. این کارها را انجام دهی. گفت: بالا آب کم داشتند، دوست نداشتم کسی بفهمد که من دارم آب می برو. گفت: به کسی نگوئید این هم از خاطراتم از نیکنامی بود به اینکه کار تبلیغاتی انجام می داد آر پی جی زن هم بود در شبهای عملیات با آن جثه کوچکش در کارهای تدارکات هم شرکت می جست.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه