شناسه: 138350

اثر شهادت بر ديگران

محمد علی دوستی داشت به نام باقر جوانمرد. این دو نفر با هم مثل برادر بودند. هر کاری که می خواستند بکنند به همدیگر اطلاع می دادند. محمد علی که شهید شد، آقا باقر بعد از چند روز به اتفاق تعدادی از دوستانش بر سر مزار محمد علی می روند. در آنجا ایشان بسیار گریه می کند. خودش را روی قبر می اندازد. دوستانش هر چه سعی می کنند او را بلند کنند ـ نمی توانند. در همین حین بوی عطر مخصوصی که محمد علی همیشه به خود می زد در فضا ـ می پیچد. یک دفعه آقا باقر شروع به خندیدن می کند. دوستانش تعجب می کنند می پرسند چه شده؟ تا چند دقیقه ی قبل که داشتی گریه می کردی حالا داری می خندی؟ می گوید من در حالی که داشتم با محمد علی درد دل می کردم به او گفتم: برادر ما که بدون همدیگر آب نمی خوردیم، چرا من را تنها گذاشتی و رفتی؟ من هم می خواهم پیش تو بیایم، اگر قرار است به زودی به تو ملحق شوم، یک نشانه برای من بفرست. این بوی عطر نشانه ای است که او برای من فرستاد. دوستان من دیگر مدت زیادی مهمان شما نیستم. آقا باقر بعد از مراسم هفتم محمد علی به جبهه رفت و مجروح شد و بعد از مدتی بر اثر سقوط از روی درخت فوت کرد و به دیدار بهترین دوستش رفت.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه