خاطرات بعد از مجروحيت
موقعی که محمد علی از ناحیه چشم مجروح شده بود. یکی از اقوام او را به خاطر مجروحیتش مسخره می کرد. یک روز محمد علی خیلی ناراحت بود. از او پرسیدم چرا ناراحتی؟ مگر کشتیهایت غرق شده است؟ گفت: خواهر جان هر وقت این فامیلمان من را می بیند به نحوی ناراحتم می کند. به او گفتم: از تو بعید است چنین حرفی بزنی. نباید از حرفهای او ناراحت بشوی. چون این راه را خودت انتخاب کرده ای. خدا خواسته که چشم تو این طور بشود. خلاصه بعد از چند روز دوباره آن فامیلمان به منزل ما آمد و مثل همیشه شروع به آزار و اذیت او کرد. اما این بار هر چه می گفت: محمد علی می خندید. آن فامیلمان پرسید چراـ می خندی؟ ایشان گفت: من تا دیروز اشتباه می کردم از حرفهای تو ناراحت می شدم، امروز فهمیدم که این اتفاقی که برای من افتاده است یک هدیه الهی است. چشم که چیزی نیست من حاضرم جانم را در این راه بدهم.
ثبت دیدگاه