شناسه: 138359

پيش بيني شهادت

قبل از شهادتش محمد علی با خانواده ی یکی از دوستانش که جانباز هم بود رفت و آمد داشت . بعضی از اوقات دوستش را بیمارستان و حمام می برد بار آخری که می خواست به جبهه برود به مادر آن جانباز می گوید این بار دیگر برنمی گردم شما زحمت بکشید به مراسم عزاداری من بروید و به مادرم دلداری بدهید . مادر آن جانباز می گوید : آقای نیک نام انشاءا… قلم های پایم بشکند تا نتوانم به مراسم عزاداری تو بیایم . روزی که خبر شهادت محمد علی را به ایشان می دهند حاضر می شود تا هر چه زودتر خودش را به مراسم برساند اما وقتی می خواهد از پله ها پائین بیاید تعادلش را ازدست می دهد و انگشتان پایش می شکند

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه