شناسه: 138364

خواب و روياي شهيد

شب اولی که به خط مقدم مشرف شدم بدنم به خاطر ترشحات ادرار نجس شده بود این مساله فکر مرا مشغول کرده بود که چطور آب تهیه کنم و خود را پاک سازم خلاصه ما را به سنگرهای نگهبانی بردند من درآنجا به خواب رفتم خواب دیدم که می خواهم نماز اقامه کنم در همین حین دو خانم که چادر مشکی بر سر داشتند بلافاصله خودشان را به من رساندند یکی از آنها صورتش شبیه صورت مادر شهید مصطفی شاملو بود اما صورت آن خانم دیگر را ندیدم یکی از آنها گفت : برویم پشت سر این بسیجی نماز بخوانیم آنها پشت سر من ایستادند یکی در سمت چپ من و دیگری در سمت راست من نماز را شروع کردم . دو زانو نشسته بودم داشتم تشهد می خواندم که متوجه شدم که آن دو نفر با هم می گویند این بسیجی چقدر عالی و قشنگ نماز می خواند گویا دستهای خودشان را به بدن من می کشیدند اما من هیچ احساسی نداشتم اصلاً به نظر نمی رسید دستهای آنها به من می خورد من بدون توجه به کار آنها تشهد را خواندم که دیگر نفهمیدم چطور از خواب بیدار شدم

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه