نزديکي قول و عمل
موقعی که برادر سبزیکار به شهادت رسیده بود. محمد علی بیشتر کارهای مربوط به مراسم های عزاداری ایشان را انجام می داد. شب هفت شهید من در خانه ی پدرم بودم آنها می خواستند بروند در مراسم شرکت کنند. محمد علی گفت: خواهر تو هم با ما بیا برویم. من گفتم: دعوت ندارم نمی آیم. ایشان خیلی به من اصرار کرد اما من قبول نکردم. محمد علی به پدرم گفت: شما همراه مادر بروید. من پیش خواهرم می مانم تا شما برگردید. (خواهرم) ام البنین چون فکر می کند. دعوت ندارد. نمی تواند بیاید. درب خانه ی شهدا به روی همه باز است. خواهر تو بیا به خون همین شهید قول می دهم امشب غذا نخورم. سهم غذای من را تو بخور. خلاصه من وقتی دیدم محمد علی خیلی پافشاری می کند. با آنها به منزل شهید رفتم. وقتی از خانه شهید سبزیکار برگشتیم. محمد علی برای خودش تخم مرغ درست کرد و خورد. به من گفت: فکر نکنی غذا کم بود یا من به خاطر اینکه تو همراه ما بودی غذا نخوردم. من فقط چون به تو قول داده بودم غذا نخوردم.
ثبت دیدگاه