شناسه: 138372

خواب و روياي شهادت

یکی از دوستان محمد علی خاطره ای را در مورد ایشان این گونه نقل کرد [ شب قبل از شهادتش محمد علی به من گفت: دیشب خواب دیدم آقایی نزد من آمد و گفت: دلت می خواهد با من بیایی؟ من گفتم: بله، آن مرد گفت: از طرف پدر و مادرت مشکلی نداری. در جواب او گفتم: نه، او گفت: پس صلوة ظهر منتظرت هستم.] صبح که می خواستیم برای شناسایی به خط برویم. آقای نیکنامی خوابی که دیده بود برای فرمانده تعریف کرد. وقتی او این موضوع را فهمید مانع این شد که آقای نیکنامی همراه ما بیاید. ایشان به پای فرمانده افتاد و همچون ابر بهار گریه می کرد و می گفت: تو را به خدا اجازه بدهید بروم من را دعوت کرده اند. خلاصه این قدر التماس کرد تا فرمانده راضی شد. او گفت: پس قبل از اینکه بروی، با خانواده ات تماس بگیر. آقای نیکنامی برای اینکه هر چه زودتر حرکت کنیم گفت: قول می دهم وقتی برگشتم با آنها تماس بگیرم. سوار ماشین شدیم و رفتیم. چند دقیقه ای از وقت نماز ظهر گذشته بود. به آقای نیکنامی گفتم: از وقت هم گذشت، خوابی که دیده بودی تعبیر نشد. همین که این حرف را زدم یکدفعه خمپاره ای درپشت ماشین به زمین خورد و سرمحمد علی افتاد روی شانه های راننده، آن مرد به حرفی که زده بود عمل کرد و آقا نیکنامی به دعوت او لبیک گفت و از بین ما رفت.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه