ناظر و شاهد بودن شهيد برامور
مادر بزرگم فوت کرده بود. برای خواندن فاتحه به اتفاق اقوام و دوستان بر سر مزارش رفته بودیم. چون مادر بزرگم خانم مومنه ای بود از او خواستم سلام من را به محمد علی و برادر دیگرم برساند و به آنها بگوید مدتی است به من سر نزده اند. یک شب به خوابم بیایند. همان روز وقتی از سر مزار به خانه برگشتیم. دزد به خانه مان آمده بود. و تمام وسایل و اسباب و اثاثیه را جمع کرده و با خود برده بود. روز بعد دوباره سر مزار مادر بزرگم رفتم. گفتم: من از شما خواستم محمد علی و رضا را بفرستی چرا دزد فرستادی؟ خلاصه بعد از اینکه برای مادر بزرگم فاتحه ای خواندم. بر سر مزار محمد علی رفتم و شروع به درد دل کردم. به او گفتم: برادر جان خانه مان دزد آمده من به چند نفر از دوستان و فامیل شک کرده ام. نمی خواهم دلم به گناه آلوده شود. اگر تو واقعاً شهید هستی کاری بکن که دل من صاف شود. مدت زیادی از این ماجرا نگذشت که دزدها دستگیر شدند و تمام وسایل ما پیدا شد.
ثبت دیدگاه