شناسه: 138376

معجزات جنگ

موقعی که محمدعلی به دنیا آمد من مدتی به دلیل ناراحتی که از ناحیة چشم داشتم در بیمارستان بستری بودم. در این مدت همسرم هم در بیمارستان در کنار من بود و از من پرستاری می کرد. ما کارگری داشتیم که به مادر حسین معروف بود. وقتی همسرم به بیمارستان می آمد او مواظب بچه ها بود و به محمدعلی غذا می داد. یک روز مادر حسین زنگ رد بیمارستان و گفت: این بچه با شیشه غذا نمی خورد چه کار کنم؟ مادر محمد علی گفته بود تا صبح صبر کنید انشاء الله خودم بعد از عمل شوهرم می آیم.( من قرار بود آن شب عمل بشوم.) بعد از چند ساعت دوباره مادر حسین با بیمارستان تماس گرفت و گفت: شما دیگر نگران محمدعلی نباشید. همسرم می پرسد: چه شده؟ مادر حسین می گوید: محمدعلی خیلی بی تابی می کرد به همین دلیل سینه ام را در دهان او گذاشتم تا ساکت شود. چند دقیقه ای نگذشت که سینه ام در دهانش بود که شیر از سینه ام جاری شد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه