شناسه: 138386

عشق به جهاد

محمد علی به دلیل مجروحیتی که در یکی از عملیات ها داشت به خاطر اصابت ترکش چشم راستش را تخلیه کرده بودند. بعد از اینکه ایشان دوباه می خواست به جبهه برود. گفتم: مادر جان نمی خواهد به جبهه بروی، آنجا اگر گردو خاک درون چشم چپت برود، دیگر نمی توانی جایی را ببینی، عراقی ها تو را می کشند. گفت: مادرجان من چشم راستم را برای حضرت ابوالفضل دادم، سرم را هم برای امام حسین(ع) می دهم. فقط شما دعا کنید وقتی رفتم جبهه اسیر نشوم شهید بشوم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه