تعاون و همکاري
یک روز محمد علی گفت: مادر، زن دایی با شما کار دارد به منزلشان بروید. من هم طبق حرفی که ایشان زده بود به منزل برادرم رفتم. اما همسرش گفت: من با شما کاری نداشتم. به خانه که برگشتم دیدم همه جا از تمیزی برق می زند. به محمد علی گفتم: زن دایی که با من کاری نداشت او گفت: من عمداً شما را فرستادم آنجا تا از این فرصت استفاده کنم و دستی به سر و صورت خانه بکشم.
ثبت دیدگاه