شناسه: 138391

پيش بيني شهادت

یک روز صبح یکی از برادرهای بسجی پیش من آمد و گفت: امروز آقای نیکنامی حال و هوای دیگری دارد . از صبح که بیدار شده در اطراف قرارگاه به این طرف وآن طرف می رود . مثل اینکه منتظر چیزی است . من حرفهای آن بسیجی را تحویل نگرفتم . تا اینکه آقای نیکنامی نزد من آمد و گفت: می خواهم به ماموریت بروم گفتم : مرد حسابی برای چه می خواهی به ماموریت بروی حالا چه وقت از رفتن به ماموریت است من اجازه نمی دهم مگر اینکه بگویی برای چه می خواهی امروز به ماموریت بروی ایشان گفت : اگر امروز به خط نروم تمام عمرم و آرزوهایم بر باد می رود . من برای انجام یک تکلیف می خواهم به خط بروم . خیلی حال و هوایش تغییر کرده بود صورتش همچون قرص ماه می درخشید خلاصه اینقدر اصرار کرد که به او اجازه دادم برود . چند ساعتی از رفتن او نگذشت که خبر شهادتش را برای من آوردند . ترکشی به قلب ایشان اصابت کرده و شهید شده بود .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه