ناظر و شاهد بودن شهيد برامور
مدتی بود دچار مشکلات زیادی شده بودم. به همین خاطر نذر و نیاز می کردم دعاهای مختلف وقرآن می خواندم اما هیچکدام از این کارها باعث نشد مشکلات من حل شود یک روز بر سر مزار محمد علی رفتم و شروع به درد دل کردم . گفتم : دیگر تو هم به فکر من نیستی حتی برای من دعا هم نمی کنی اینقدر نذر ونیاز کردم دعا وقرآن خواندم اما باز هم مشکلاتم حل نشد دیگر دعا ونذر ونیاز نمی کنم . مدتی از این جریان گذشت تا اینکه یک روز دختر دختر عمه ام که سید هم است و در انگلیس زندگی می کند با منزل مادرم تماس می گیرد بعد از سلام و احوالپرسی می گوید هر چه زودتر به من بگویید مشکل فاطمه چیست؟ مادرم تعجب می کند می پرسد شما از کجا خبردارید؟ ما الان تقریباً دو سال است که با شما هیچ گونه تماس تلفنی نداشتیم . تکتم خانم (دختر دختر عمه ) شروع به گریه کردن می کند . می گوید دیشت خواب محمد علی را دیدم او نزد من آمد و گفت : همراهم بیا می خواهیم با هم به جای خوبی برویم ایشان مرا به آسمان هفتم بردند آنجا چهارده سید نشسته بودند وبا همدیگر صحبت می کردند از محمد علی پرسیدم این ها که هستندگفت : چهارده معصومند. چند دقیقه ای گذشت آنها همین طور مشغول صحبت بودند . محمد علی به من گفت : وقت رفتن است باید بروی همین که می خواستم بروم گفت: صبر کن . گفتم : چه کار داری گفت : با ایران تماس بگیر و به مادرم بگو نگران من نباشد جای من خیلی خوب است راستی به فاطمه هم بگو دعا خواندنش را ترک نکند کارش دارد درست می شود بعد از این خواب طولی نکشید که مشکل من حل شد .
ثبت دیدگاه