شناسه: 138394

خاطرات نحوه مجروحيت

یک روز آقای نیکنامی خاطره ای را برای من اینگونه نقل کرد یک روز برای شناسایی به منطقه رفته بودیم. قبل از اینکه هوا تاریک شود در جایی پناه گرفتیم و شروع به جمع آوری چوب برای درست کردن چای کردیم . همین طور که داشتیم چوبها را جمع می کردیم تکه چوبی را برداشتیم که سیمی به آن وصل بود . وقتی آنرا کشیدیم انفجاری رخ داد . دیگر چیزی نفهمیدم تا اینکه بعد از چند روز در بیمارستان به هوش آمدم متوجه شدم آن چوبی را که من برداشته بودم به مین وصل بوده وبا بلند کردن آن، سیم متصل به مین کشیده شده و انفجاری به وجود آمده بود . بر اثر این حادثه چشم راستم را تخلیه کردند مدتی در بیمارستان بستری بودم

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه