شناسه: 138397

خواب و روياي ديگران درمورد شهيد

راوی محمد غلامی راد: یک شب مردی را خواب دیدم . او مرا به بیابانی برد که در وسط آن یک چادر بود . جلوی آن یک دژبان که لباسهای سفید رنگ بر تن و تاجی بر سر داشت ایستاده بود . می خواستم به داخل چادر بروم دژبان جلوی مرا گرفت و گفت: صبر کنید ببینم اجازه می دهند وارد چادر شوید . لحظه ای گذشت وقتی از چادر بیرون آمد با احترام خاصی مرا به داخل راهنمایی کرد . درون چادر پسرم باقر در پشت میز نشسته بود وقتی مرا دید بلند شد سلام و احوالپرسی کرد . همین که روی صندلی نشستم باقر بلند شد و گفت : می خواهم به دیدن یکی از دوستانم بروم اگر شما هم مایل هستید می توانید با من بیایید. او به راه افتاد من هم به دنبالش رفتم . از بیابان خارج شدیم وبه کوچه ای رسیدیم که دوطرف آن باغهایی با دیوارهای بلند و درختانی سرسبز وسرشار از میوه بود . در انتهای کوچه پله کانی بود که به سمت آسمان می رفت و به ابرها وصل می شد . از آن پله ها بالارفتیم تا به ابرها رسیدم در آنجا جایگاه بسیار زیبا و پر عظمتی قرار داشت که محمد علی روی آن نشسته بود . دو نفر نیز درکنارش ایستاده بودند آنها لباسهای سفید رنگ برتن داشتند . من وقتی این همه عظمت و جلال آقای نیکنامی را دیدم بسیار خوشحال شدم و یک دفعه از خواب بیدارشدم .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه